احمد احمدى بيرجندى
24
مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )
كاى محمّد اين جهان و آن جهانى نيستى * لا جرم اين جاندارى صدر و آنجا متكّا رحمتت زان كردهاند اين هر دو تا از گَرد نعل * اين جهان را سرمه باشى آن جهان را توتيا اندرين عالم غريبى زان همى گردى ملول * تا « ارِحنا يا بِلالت [ 4 ] » گفت بايد برملا عالمى بيمار بودند اندرين خرگاه سبز * قايد هر يك و بال و سايق هر يك وَبا [ 5 ] زان فرستاديمت اينجا تا ز روى عاطفت * عافيت را همچو استادان در آموزى شفا گر ز داروخانه روزى چند شاگردت به امر * شربتى ناوردشان اين جا به حكم امتلا گر تو را طعنى كنند ايشان مگير از بهر آنك * مردم بيمار باشد يافه گوى و هرزه لا [ 6 ] تابش رخسار توست آن را كه مىخوانى صباح * سايهء زلفين توست آنجا كه مىگويى مسا روبروى تو كز آنجا جانت را ما وَدَّعك [ 7 ] * شو به زلف تو كزين آتش دلت را ماقلى [ 8 ] در دو عالم مر تو را بايد همى بودن پزشك * ليكن آنجا به كه آنجا بِه بدست آيد دوا هر كه اين جا بِه نشد آنجا برو داروش كن * كاين چنين معلول را ، بىشك چنان بايد هوا